جان مشتاق
هزارتوی روح من
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

دخترم با مامانم رفته بود مسجد.

وقتی برگشت گفت : مامان من اونجا دوست پیدا کردم .

گفتم : جدی؟ اسمش چی بود؟

گفت :فاطمه

پرسیدم: از تو بزرگتر بود؟

گفت : دوتامون از هم بزرگتر بودیم!!!!!!!!!!!!

منم که هنگ کرده بودم  با خنده وتعجب پرسیدم : ینی چطوری؟

گفت :خب معلومه دیگه. ینی اندازه هم بودیم.....

 منو بگو که انگار ازسر کلاس فلسفه بلند شده  بودم ....گیج میزدم...بعدم قاه قاه خندیدم.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : تساوی، دخترم، مسجد، بزرگتر، فلسفه، خنده،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 12 آذر 1392 :: نویسنده : سیمرغ ...
پنجشنبه 14 آذر 1392 09:36 ق.ظ
خیلی خوب بود
سیمرغ ...
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

من روح عجیب غریبی دارم!!
یعنی همونقدر که از یک نقاشی لذت می برم
از حل کردن یک مسأله ریاضی هم لذت می برم.
وهمونقدر که شعرهای عرفانی ممکنه اشکمو در بیاره
،خواندن ژنتیک به شوقم میاره.
پس در این وبلاگ مطالب متنوعی خواهم نوشت:
ریاضیات،فیزیک،نجوم،فلسفه،هنر،
موسیقی،حقوق،ارتباطات،محیط زیست،
ژنتیک،آشپزی،مدیریت ،روانشناسی
و.......سایر علایق من..
مدیر وبلاگ : سیمرغ ...
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Online User
داستان روزانه

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic