جان مشتاق
هزارتوی روح من
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

 

حضرت حافظ میفرمایند:

 

چون غمت را نتوان یافت مگر دردل شاد

                                         ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

 

 یه خاطره تو ادامه مطلب هست دیدنش خالی از لطف نیست

رفته بودم دکتر.توی سالن منتظر بودم نوبتم برسه.

از خونه باخودم کتاب برده بودم.شروع کردم به خوندن.

بحث جالبی بود.درمورد عشق ورزیدن به کودکان

از سری کتابهای 5زبان عشق ، با عنوان 5زبان عشق کودکان

نوشته گری چاپمن.که کتاب بسیار جالبی هست

خانمی که چهره خندانی داشت، پیشم نشست و سر حرف رو باز کرد:

چقد شلوغه.من صبح رفتم کلینیک دولتی نوبت گیرم نیومده

مجبور شدم بیام اینجا..اینجا هم که شلوغه .......

منم تاییدش کردم و یه کم راجع به بیماری دخترش پرسید.

اطلاعاتی که داشتم رو د راختیارش گذاشتم و دوباره کتابمو باز کردم

خانمه یه دفعه پرسید : کتاب میخونی؟ گفتم آره

پرسید: چی هست ؟ رمانه؟ ماهم زمان جوونی زیاد میخوندیم

یه لحظه به تریش قبام برخوردو  گفتم نه بابا من اهل اون رمانها نیستم.

تو دلم غر زدم  که من دارم یه کتاب عالی روانشناسی وتربیت کودک میخونم

ایشون فکر میکنند من رمان عاشقانه بازاری میخونم.واقعا که!!!!!!!!

کتاب رو نشونش دادم گفتم اینه........تا دیدش ابروهاش وبالا انداخت و

خندید و با بیخیالی خاصی گفت:

ما دوتا داشتیم بزرگ کردیم تموم شد رفت.(منظورش از دوتا داشتیم ، دوتا بچه بود)

باز تو دلم افسوس خوردم که وای از این جامعه که چقدر تربیت بچه رو سرسری

میگیرند وفکر میکنند همین که بچه قدش بلند شد تربیتش دیگه تمومه.

................................

به هرحال همین طورناخودآگاه فکرم رفت به گذشته ها....

یادم افتاد به اون رمانهایی که خانمه گفته بود

رمانهای عاشقانه ای با اتفاقات رمانتیک و غمگین وپرهیجان

 که خیلی بازار رو پرکرده بودومن  همیشه باخودم فکر میکردم

نویسنده هاش چطوری به ذهنشون میرسه این صحنه ها رو خلق کنند.

یادم  میاد اولین بار تو نوجوانی یکی از همین رمانها رو یه شب تا صبح خوندم

.صبحم امتحان درس اجتماعی داشتم ویه نمره شرم آور( 14 ) گرفتم از اون امتحان.

.........................

خلاصه بعدم یادم افتاد به دل بی غم  آدمایی که خواننده ی این رمانها هستند...

خوش وخرم روحشونو میسپارند به داستان و باهاش حال میکنند.

..................................

حالا در مقایسه با اونا منو بگو،  غمی که نخورم نیست  :

از آب شدن یخهای قطب جنوب تا فلسفه حقوق،

تا فکر کردن در مورد اینکه هر ملتی زبان خودش رو چگونه اختراع کرد؟

مثلا چرا آلمانیها اون حروف رو دارند وایرانیها این حروف رو؟

یا فکر کردن در مورد بیگ بنگ که چرا اصلا اتفاق افتاد؟

یافکرکردن در مورد اینکه خب مثلا اولین آدمی که قورمه سبزی رو پخت

چه جوری به ذهنش رسید لوبیا و سبزی و گوشت ترکیب خوبی میشه؟

یافکر کردن در مورد جک وجونورا ومسئله تکامل و....

تا غصه خوردن واسه کشته های افغانستان و عراق وگرسنه های افریقا

و بچه های بی پدر مادر اروپا و آمریکا

تا تفاوت فرهنگها در جوامع وعلت آن

 سرتونو درد نیارم.

انگار آفریده شدم واسه همه غصه بخورم و به جای همه فکر کنم

خلاصه تو اون لحظه افسوس خوردم چرا الکی خوش بودن رو بلد نیستم............

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 15 آذر 1392 :: نویسنده : سیمرغ ...


درباره وبلاگ

من روح عجیب غریبی دارم!!
یعنی همونقدر که از یک نقاشی لذت می برم
از حل کردن یک مسأله ریاضی هم لذت می برم.
وهمونقدر که شعرهای عرفانی ممکنه اشکمو در بیاره
،خواندن ژنتیک به شوقم میاره.
پس در این وبلاگ مطالب متنوعی خواهم نوشت:
ریاضیات،فیزیک،نجوم،فلسفه،هنر،
موسیقی،حقوق،ارتباطات،محیط زیست،
ژنتیک،آشپزی،مدیریت ،روانشناسی
و.......سایر علایق من..
مدیر وبلاگ : سیمرغ ...
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Online User
داستان روزانه

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic