تبلیغات
جان مشتاق - مطالب ابر جوک
جان مشتاق
هزارتوی روح من
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM






 

دو تا کودک با هم بازی می کردند.یک دختر و پسر کوچولو

هردو تقریباً 4یا5 ساله.

حین بازی باهم دعواشون شد.و پسره با دستش  زد تو کمر دختر کوچولو.

اونم زد زیر گریه.گریه با صدای بلند.

بعد از چند دقیقه پسر بچه از کارش پشیمون شد و دست دخترک رو 

گرفت و افتاد به خواهش و تمنا که  منو ببخش.

دخترک هم که خودشو لوس میکرد صدای گریه شو بلندتر کرد و 

ناز میکرد که نه نمی بخشمت.

......

پسرکوچولو که دید التماس کردنش فایده نداره.از طرفی هم عذاب وجدان داشت.

 می خواست یه جوری خیال خودشو راحت کنهگفت:  باشه .پس 

من خودم می بخشمت!!!!


 


من تا یک ساعت هی یادم میومد خندم میگرفت.


ولی بعد به این فکر کردم که توافق و صلح کودکان هیچ رنگ و بویی از فریب توش نیست و هسته  اصلی اون توافق  محبت هست.باید بیاموزیم.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : صلح جنگ، توافق هسته ای، کودک، عکس کودک، جوک، فرهنگ شهروندی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : سیمرغ ...


درباره وبلاگ

من روح عجیب غریبی دارم!!
یعنی همونقدر که از یک نقاشی لذت می برم
از حل کردن یک مسأله ریاضی هم لذت می برم.
وهمونقدر که شعرهای عرفانی ممکنه اشکمو در بیاره
،خواندن ژنتیک به شوقم میاره.
پس در این وبلاگ مطالب متنوعی خواهم نوشت:
ریاضیات،فیزیک،نجوم،فلسفه،هنر،
موسیقی،حقوق،ارتباطات،محیط زیست،
ژنتیک،آشپزی،مدیریت ،روانشناسی
و.......سایر علایق من..
مدیر وبلاگ : سیمرغ ...
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Online User
داستان روزانه