تبلیغات
جان مشتاق - مطالب ابر عشق
جان مشتاق
هزارتوی روح من
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM


جان و جهان! دوش کجا بوده‌ای

نی غلطم، در دل ما بوده‌ای

دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام

ای که تو سلطان وفا بوده‌ای

آه که من دوش چه سان بوده‌ام!

آه که تو دوش کرا بوده‌ای!

رشک برم کاش قبا بودمی

چونک در آغوش قبا بوده‌ای

زهره ندارم که بگویم ترا

« بی من بیچاره چرا بوده‌ای؟! »

یار سبک روح! به وقت گریز

تیزتر از باد صبا بوده‌ای

بی‌تو مرا رنج و بلا بند کرد

باش که تو بنده بلا بوده‌ای

رنگ رخ خوب تو آخر گواست

در حرم لطف خدا بوده‌ای

رنگ تو داری، که زرنگ جهان

پاکی، و همرنگ بقا بوده‌ای

آینهٔ رنگ تو عکس کسیست

تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای







نوع مطلب :
برچسب ها : شعر، عکس، مولانا، شمس، عشق،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 آبان 1394 :: نویسنده : سیمرغ ...
                 شب

شور دیدارت اگر شعله به دلها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب،اما نه
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل،یکدل شده با عشق،فقط میترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

یکی از ما دونفر کشته به دست دگری ست
باش تا کار من وعقل به فردا بکشد

زخمی کینه ی من! این تو واین سینه ی من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد

                                 فاضل نظری



یه خاطره خیلی جالب در همین مورد دارم.بفرمایید ادامه مطلب بخونید.


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : شب، عشق، فاضل نظری، تأثیرپذیری،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 آبان 1392 :: نویسنده : سیمرغ ...

 

باخواهرم رفته بودیم پارک.بچه ها مشغول بدو بدو...همین طور که تند تند حرف میزدیم و میخندیدیم وچشمامون دنبال بچه ها بود.یه دفعه دیدم خواهرم درحالی که از خنده روده بر شده بود گفت مجسمه ها با هم اومدند پارک !

گفتم چی میگی؟کیو میگی؟

گفت نیمکت روبرو رو ببین زن و شوهری روش نشستند .عین مجسمه هستند.میخکوب نشستند.نه حرفی نه حرکتی نه خنده ای هیچ عکس العملی ندارند.

جایی رو که گفته بود دیدم.زن ومرد جوانی نشسته بودند رونیمکت.دسته بغل زده بودند وچشماشون مات .انگار دوردستها رو نگاه میکردند.نه با هم حرف میزدند.نه دست همو گرفته بودند.نه شوخی وخنده و شادی.....

گفتم شیطونه میگه برم بهشون بگم: بی خاصیتها حداقل باهم دعوا کنید.اینقد بی حس و حال نباشید.

خواهرم در حالی که از خنده چشماش برق میزد ،گفت: آره برو بگو این چه وضعیه دیگه ! یا تفاهم یا تفاوت!

 

........

 

پ.ن:چقد زیاد شدند زوجهای بی حس و حال !!.چرا ما بلد نیستیم با همسرمون بریم پارک و شاد باشیم؟ چرا ما بذله گویی وشادکردن وخندوندن هم رو بلد نیستیم؟ چرا بلد نیستیم خوش باشیم؟

پ.ن: آدم باید یه «تو» داشته باشه که هر وقت از همه چی خسته وناامید بود بهش بگه .....مهم اینه که تو هستی...بیخیال دنیا....





نوع مطلب :
برچسب ها : عشق، همسر، پارک، تفاهم، تفاوت،
لینک های مرتبط :
جمعه 3 آبان 1392 :: نویسنده : سیمرغ ...


درباره وبلاگ

من روح عجیب غریبی دارم!!
یعنی همونقدر که از یک نقاشی لذت می برم
از حل کردن یک مسأله ریاضی هم لذت می برم.
وهمونقدر که شعرهای عرفانی ممکنه اشکمو در بیاره
،خواندن ژنتیک به شوقم میاره.
پس در این وبلاگ مطالب متنوعی خواهم نوشت:
ریاضیات،فیزیک،نجوم،فلسفه،هنر،
موسیقی،حقوق،ارتباطات،محیط زیست،
ژنتیک،آشپزی،مدیریت ،روانشناسی
و.......سایر علایق من..
مدیر وبلاگ : سیمرغ ...
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Online User
داستان روزانه